خرید بک لینک
ظهر، ساعت 12، که تو کلاس کاووسی نشسته بودم و از کلاسای صبحم به خاطر بیداری بیش از حد شب قبلم جا مونده بودم؛ به این فکر میکردم که بیام و قولایی که بارها به خودم دادم رو بنویسم.

همونایی که عمل نکردن بهش منو دیوونه میکنه اما، نمیدونم چرا بازم عمل نمیکنم

انگار مریضم. ی دخترمریض خودآزار

بعد الان که واردد وبلاگ شدم، الان که از ساعت 9:40 دیقه عصبیم

تصمیم بیام و از عصبانیت این روزام بنویسم.

من نمیدونم ادما چرا یهو به ی جایی میرسن که جواب هم رو دادن هم براشون سخت میشه

من نمیدونم این همه عصبانی بودن من از محمد، از کجا نشئت میگیره.

شاید بهتر باشه بنویسم.. بنویسم کدوم کارش منو انقد ب مرز جنون میرسونه

یاسو آمین میخونن و منو میبرن به چار پنج سال پیشم..." میرم با اینکه وابسته م ...سخته رفتن، تلخه حرفم، ببین من درارو بستم.. من از غروب جمعه م؛ حتا از سکوت صبحم.. خسته م..

باز منم و حسرت اینکه دوباره تنهام..

بهت نمیومد که خودتو بکشی کنار :) فهمیدم حق میدم بهت باشه بخند.."

برمیگردم به دنیای الانم...

میگم شاید حق با اونه .. شاید من بزرگش میکنم

من زیادی عصبیم

اصلا میدونی.. من لیاقت ندارم با محمد باشم. میگم محمد بهتر از این حرفاس.. اصلا امکان نداره این ادم بخواد منو اذیت کنه

اصلا راستش رو بخوای دلش هم نمیاد.. اما

من ادمم. نیستم؟

ی روز با محمد دعوام شد.. نه ببخشید یه شب

محمد اون موقعا سیگار میکشید

چن دیقه هیچی نگفتیم

گف پاشو.. پاشو بریم

گفتم بریم

رفت اونور خیابون سوپری روبرو

من اینور نگاش میکردم

رف سیگار بخره

فهمیدم.. دلم نیومد بذارم بره

فقط رفتم وجلوشو گرفتم

منتی نیست. حقش بود. من ناراحتش کرده بودم.. نمیذاشتم هیچوقت اونجوری بره خوابگاه و سیگار دود کنه

بهم میگف اگر میذاشتی برم بد ناراحت میشدم.. میدونستم نمیذاری برم ک سیگاری رو خریدم ک نیما میکشه..

خندیدم

ی روز داشتم برمیگشتم خونه.

بلیطم دیر داشت میشد

دعوامون شد

داشتم حرف میزدم گف برو.. دیرت نشه

من رو دلخور چار پنج روز فرستاد خونه..

برگشتم با ی هدیه ازم استقبال کرد و دیگه از بحثمون چیزی گفته نشد

چرا فک میکنم این حرکتش به درد زنای بی ملاحظه و بی فکر میخوره ؟ من دلم نمیخواد فکر کنه با هدیه ش خر شدم. دلم نیومد بیشتر اذیتش کنم اما من با هدیه خر نمیشم.. هر چند اون هدیه ش دلنشین ترین هدیه دنیاس برای من.

چن شب پیش دعوامون شد

من ی مدت بود حالم بد بود.. دو بار مریض شدم

نرفتم ببینمش

شب قبلش بهش پیام ندادم

محمد پاش خراب شده.. همش میره فیزیوتراپی

اون روز ، دوشنبه بو و من فرداش امتحان میانترم داشتم..تازه فهمیده بود باید بره. عصبی بود.. انلاین نشده بود تا اخر شب ..

اخه میدونی

رابطه من و محمد اونجوری نیس ک تا شب بخیر نگیم خوابمون نبره.. نمیدونم.. هنوز عادت نکردیم

بهش پیام ندادم تا 12-12:30 یه نگااه چپ چپ فرستادم

و خوابیدم

فرداش گف جانم؟ از من نااراحتی چون پیام ندادم؟

گفتم مریضم . میرم خوابگاه .. ولی اونم هس

و دعوا شروع شد

محمد به من میگه دلیل منطقی پیدا نمیکنم که با تو حرف نزنم شب قبلش

و دلیل منطقی پیدا نمیکنم که نبینمت

میگم محمد.. من مریض شدم... مریض بودم

بخدا تکون نمیتونستم بخورم

گف میدونم .. ولی دلیلش فقط این نیس

و این ینی من دروغ میگم؟

ب من میگه دروغگو؟

و میگه منظور من این نبوده.. میگه من به حرف قبلم که گفته بودم چرا یهو ساکت میشیم وسط هفته و از هم دور میفتیم منظورم بود...

فرداش بیرون بودیم

گف خوبی؟

گفتم نه.. از هفت صب سر پام.. دوازده ساعته نَشِستم عین ادم .. سرم درد میکنه

گف همین؟

گفتم نه. تو ب من میگی دروغگو؟

میزنه رو پاشو میگه من؟ بابا لعنتی کی همچین حرفی زدم

و ساکت میشه

هیچی نمیگه

مامانش زنگ میزنه و میگه مهدی تصادف کرده. عصبی تر میشه و ی رب بعد میگه پاشو بریم خوابگاه

و برگشتیم

به فاطمه گفته چرا من میگم بریم مرضیه هم میگه بریم؟

من میگم محمد.. لعنتی.. من ادم نیستم؟

هر بار تو منو پس بزنی من بگم نه نرو؟

میگم من لعنتی.. من ادمم. دخترم.. من به تو پیام بدم بگم پاشو برو یلدا ی چیزی بخر بگی عزیزم امشب هم مث بقیه شباس چرا گیر میدی ول کن؟

بعدشم شب بخیر خداحافظ؟

بعد انتظار داری من خوشحال و شاد باشم و بازم بگم فدای سرش؟

میدونی محمد. دوست دارم

اما قلبم اسیب دیده عزیزم.. قبلا به اندازه کافی آسیب دیده

من کم تنهایی زندگی نکردم. چرا فک میکنی دیگه نمیتونم؟

چرا بار ها پیش اومده که من غمگین باشم.. تو بدونی و بازم گند بزنی تو حال من؟

چون بهت میگم خب دیگه غمهام رو به تو نمیگم و تو مشت ب دیوار بکوبی و من دیگه دلم نیاد انقد اذیتت کنم و بگم ببخشید.. میگم ینی بازم رفتار قبلت رو داشته باش ایرادی نداره؟

میدونی محمد.. من بازم میگم.... همیشه میگم

من بلدم تنهایی بخندم

بلدم تنهایی گریه کنم

بلدم تنهایی سرگرم باشم

بلدم تنهایی خیابونای این شهر رو بچرخم

بلدم تنهایی غذا بخورم.. بلدم درد و دلامو بریزم تو ی دفترچه.. تو ی وبلاگ

اما من تو رو وارد دنیای خودم کردم و غمگین تر شدم

من از خودم میزنم.. میبینمت و میخندم و میگم دلت میاد ناراحتش کنی؟

و تو باز منو تنها تر از قبل میکنی. :)

من دوست دارم اما غمگینم عزیزم :))

" چه میبینی، بگو با من.. چقد راه مانده تا جاده؟"

چارتار گاهی چقد لذت بخشه:)

شب سوم بعد از زلزله :) ..

تهران؛علم و صنعت، خوابگاه خواهران، اتاق 404 بلوک هف؛ من و حدیث، 00:31 روز سوم دی ماه 96

برچسب: نویسنده: مهراد کاشانی تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1396 ساعت: 18:36

صفحه بندی