نه تنها امروز را، که من را کلا افسرده می نامند.
منی ک از زندگی هیچکس، جز دو سه نفر را نمیخواهم را افسرده می نامند.
اما من فقط دلم میخواهد بنشینم کنار پنجره اتاقم. چای بنوشم و موزیک گوش دهم و آسمان را تماشا کنم.
مادرم من را افسرده و منزوی میخواند.. غمگین است که دخترش شبیه همه دخترا از مهمانی و دور هم نشینی و جشن رفتن شاد نمی شود.
برایش عجیب است که دختری دارد که تخت و لپتاپ و موزیک هایش را به دنیا ترجیح میدهد..
بنویسم از آن دو سه نفری که میخواهمشان؟
بنویسم از مریم :) خواهری ک خواهر نیست.. خود من است.. دلسوز از تر از من؛ برای من
از فاطمه ای که میخواهم تا ابد باشد اما..
و محمد :) مهربانِ همیشگیِ من :) کاش من فرد مقابل تو نبودم :))) با این همه غَم، این همه افسردگی و این همه پرخاشگری :))
برچسب:
نویسنده: مهراد کاشانی